سام سام ، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مویا

دوست دارم لحظات زیبای بزرگ شدن پسرم را ثبت کنم آن لحظه ها که یادش شادی به دلش می آورد

از شیر گرفتن

1393/1/23 15:00
نویسنده : موژان
183 بازدید
اشتراک گذاری

گل من داری یکی از سخت‌ترین مراحل رو که هر کودک از سر می‌گذرونه می‌گذرونی. آقایی به خدا. همیشه تنم از اینکه بخوام چطوری از شیر بگیرمت می‌لرزید. اینقدر که عاشق شیر خوردن بودی تا 6 ماهگیت که به طور کاملا مداوم شیر خوردی . و بعد از 6 ماه هم با غذای خوراکی و ... تا همین 4 شنبه گذشته یعنی20 فروردین ماه آخرین باری بود که بهت شیر دادم . البته بگم که شیر خوردنت بعد از عید به خاطر سر کار اومدنم کم شده بود و شب‌ها بیشتر شیر می‌خوردی اما داستانت اینطوری بود که من واقعا باورم نمی‌شه هنوز چطوری شد. روز 4 شنبه عصر بعد از اینکه شیر خوردی گفتم مامان جون م م درد می‌کنه تو هم تندی رفتی چسب زخم برداشتی زدی به یکی از م م ها بعد دوباره یکی دیگم به اون یکی مم این شد که منم که تو فکر از شیر گرفتنت بودم گفتم از همین روش استفاده کنم که نه تو ذهنت چیزهای عجیب بمونه و نه مزه های تلخ از شیر خوردن بندازتت. این شد که گفتم م م فعلا خرابه و با ناراحتی می‌گفتی م م نا  . اما بگم که وقتی شبا از خواب بیدار می شی خیلی سخته چون تا یادت می‌افته که م م خراب شده ناراحت می‌شی. برای خواب هم همش م م رو بوس می‌کنی و بو می کنی  و سرت رو روی سینه من می‌زاری می‌خوابی دلم برات غش می ره به خدا برای منم خیللیییی سختههه ولی چاره چی بهترین زمانش الانه که دیگه داره 2 سالت می شه. سعی کردم این چند وقت سرت گرم باشه ناراحتیت یادت بره و کلی سرگرمت کردیم با بابایی. روز 5 شنبه  با بابایی بردیمت کوه و تا خود پلنگ‌چال رفتیم بالا . یعنی اینطوری بگم که معروف ترین بچه کوه شدی ها . یعنی هر کی رد می‌شد از کنارمون یک چیزی امکان نداشت به ما نگه :))))) من و بابایی دیگه خجالت می‌کشیدیم جایی بریم چیزی بخوریم از اینهمه لطف مردم بهمون:) خلاصه که خوش گذشت اما برای ما یک کمی بعد از این همه وقت کمی سنگین بود شبم پا درد داشتیم اما به شما خوش گذشت. 2 ساعت کامل هم خوابیدی راحت:) البته شب پاهای من و بابایی کلی درد می‌کرد شما هم برای شیر بیدار شدی و از شیر خبری نبود خلااصه که شبش کمی سخت بود. از شانس ما نمی‌دونم به این که از شیر گرفتیمت یا نه ربط داره؟ این چند وقت کمی مشکل مزاجی پیدا کردی و پاهات سوخت(آخه غیر از یکی دو بار خدا شکر هیچ وقت پاهات نمی‌سوزه) خلاصه که خیلی ناراحتتم خوشگلم الهی زود همه چیز خوب بشه. از الان دارم فکر می‌کنم که تولد دو سالگیت رو چطوری برگزار کنیم و چی کار کنیم و کادو برات چی بگیریم و ... . آخه تو تمام امید و زندگی ما هستی عزیزم خدا حفظت کنه .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامانی باران
23 فروردین 93 17:01
عزیزم سورپرایز شدم فهمیدم گل پسرمون چقدر آقا بوده برای جداشدن از به به خوشمزه اش انشااله دیگه بعدش هم حواسش به تولد و کادوهاش گرم میشه و کلا کنار میاد با موضوع واقعا از ته دل برات خوشحال شدم عزیزم چون این موضوع از شیر گرفتن به دغدغه بزرگ هست که هر مادری رو تحت فشار قرار میده که به لطف خدا گذروندی امیدوارم سام دلبندم همیشه زیر سایه درخت پر از عشقتون باشه و با توکل به خدا و تکیه به مادر و پدر بی نظیرش در همه مراحل زندگیش موفق باشه (کوهنورد کوچولو)
موژان
پاسخ
خیلی آقا بوده واقعا خدا کمک کنه که کامل لز سرش بره . ممنونم ازت. امیدوارم که تو هم بتونی به بهترین حالت این مراسم رو از سر بگذرونی عزیزم و باران نازی هم از پسش خوب بربیاد
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مویا می باشد